پارت پنجاه و هفتم :

حلقۀ سفید و ظریف را بین انگشت شست و اشاره تاباند. یک نگین کوچک در شیار مورب حلقه جا خوش کرده بود. نفهمید چه‌طور از لوازم تحریر، سر از پشت ویترین طلافروشی آن سوی خیابان درآورد و در آخر با جعبۀ کوچک چوبی منقش به پروانه، از مغازه خارج شد. تصور حلقه در انگشت ظریف و کشیدۀ ارمغان لبخند روی صورت راستین نشاند. همین تصورات بی‌تابش می‌کرد. با دلش تعارف نداشت. بی‌مرزی می خواست. انگشت سراندن لابه‌ل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    کاش ارمان نشه لادن دوم😔😔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کاااش

    ۱ سال پیش
  • Zoha

    4

    واییییییی فقط وقتی که کاوه بفهمه آرمان مزاحمت ایجاد میکنه....😧😧 ... اون پارت به شدتتتت خوندن دارههههه ما هم مثل تماشاگرای مسابقه ی فوتبال🤣🤣😁😁

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    منم مثل داور😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    رویا بانو داور خطا مشکلات رو حل میکنه ولی شما الان گوینده بازی هستید والبته قدرت تغییر درهمه مراحل دست شماست وما هم کار شما هرچی هست ما فقط تماشاگریم کارتون عالیه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    عزیززززم😍

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    0

    عالی خدا قوت. امان از آرمان شده زاده لادن

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    بازم ممنون برا قلمت و زحمتی که میکشی و رایگان در اختیارمون میزاری❤️

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    امیدوارم برا راستین و ارمغان خوب پیش بره

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤵👰

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    ولی از یه طرف برا راستین و ارمغان خوشحالم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    اونا سختی‌شون رو کشیدن

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    جدی ارمان چی با خودش فک کرده که خودشو میزاره پای کاوه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    فیلم شهرزاد رو دیدی؟ آرمان دقیقا مثل قباد داره به در و دیوار می زنه

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    من یکی که حاضرم پای کاوه بسوزم که هیچ خاکسترم میشم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    عزیززززم❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    گفتی 80 صفحه بیشتر نمونده، افسردگی گرفتم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    حال خودم بدتره

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    خب دیروز که بن شدیم الان بریم برا ادامه کامنت گذاشتن😂

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    2

    بابت پارت گذاری ممنون

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از شما که یه تنه جای تموم مخاطبای سایه نظر می‌ذارید❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    به وظیفه م عمل میکنم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    لطف داری❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    خدایی ارمان خیلی زبون نفهمه چرا نمیخوای قبول کنی از دستت پریده دیگه ام بدست نمیادددد

    ۱ سال پیش
  • نازیلا

    1

    ممنون عزیزم بابت رمان قشنگ شما وای که مهرتا الان بابت دیوونه بازی های آرمان چقدر استرس میکشه ...دقیقا درکش میکنم چون یه روز تو زندگیم یه آرمان میخواست پاشو از گلیمش درازتر کنه روزای سختی بود برام

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    عزیزززم❤ خوبه که از پس روزای سخت بر اومدی🌱🌸

    ۱ سال پیش
  • لاله

    4

    همه دارن از کاوه و مهرتا و آرمان و چیکار کنن چیکار نکننش میگن ولی من فقط از پختگی قلم رویا جون میگم که چقد قوی همه اتفاقات رو کنار هم میچینه مرسی که یه قصه ی لوس و آبدوغ خیاری نمیگی انگاری ماهم داریم زندگی میکنیم کنارشون

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم. لطف داری❤

    ۱ سال پیش
  • سمانه

    1

    وای آرمان چرا عاقل نمیشه بابا بیخیال این مهرتای بیچاره شو بزار به درد خودش برسه کاش مهرتا زود همه چی رو به کاوه بگه اونطوری خیالش هم راحت میشه و به نظرم کاوه هم می تونه بهش کمک کنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    درسته🌱🌸

    ۱ سال پیش
کپی شد!